تبليغاتX
به سراي من اگر مي آييد ...




به سراي من اگر مي آييد ...

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
رمز طول عمر ژاپنی ها
ترجمه:اسفنديار بهار مست
شايد اغلب شما شنيده باشيد كه ژاپنى ها نسبت به ساير مردم جهان عمر طولانى ترى دارند. علت اين طول عمر زياد مربوط به رژيم غذايى آنهاست. درحقيقت رژيم غذايى مردم ژاپن برپايه خوردن غذاهاى خوشمزه و چشيدن آنها استوار نيست، بلكه بيشتر غذاها با توجه به فوائد و مزايايى كه براى سلامتى دارند، مصرف مى شوند. برخلاف اينكه بگويند: «من دوست دارم اين غذا را بخورم» طرز فكر عاقلانه و تصميم آگاهانه اين مردم چنين است: «خوردن چه چيزى براى من مفيد است؟»
اما داشتن عمرى طولانى وسوسه اى است كه افراد زيادى را به فكر واداشته تا با دانستن اسرار طول عمر ژاپنى ها و الگوبردارى از آن، چندسالى به عمرشان بيفزايند. اگر زندگى بر وفق مرادتان است و مايل نيستيد به اين زودى ها تمام شود، از همين فردا سعى كنيد با توجه به رموز زير رژيم غذايى سالم تر و درنتيجه عمر طولانى ترى داشته باشيد.
راز اول
خوردن ماهى به جاى گوشت قرمز اولين رمز طول عمر ژاپنى هاست كه منجربه كاهش خطر حملات قلبى مى شود. ماهى يكى از اجزاى اصلى اغلب غذاهاى ژاپنى براى تأمين پروتئين موردنياز بدن است. گوشت قرمز قيمت بالاترى دارد و معمولاً به مقدار كمى مصرف مى شود. ضمن اينكه ماهى غذاى سالمترى است و هرچه تازه تر باشد فوايد بيشترى دارد. ماهى ها در ژاپن خام مصرف نمى شوند و روش هاى آماده سازى متعددى از جمله كبابى كردن، پختن، سرخ كردن، پوره و ... براى مصرف ماهى وجود دارد. همچنين زنان ژاپنى معتقدند كه پوست ماهى باعث بروز زيبايى طبيعى پوستشان شده و رنگ چهره را باز مى كند.
راز دوم
استفاده از سويا در رژيم غذايى دومين راز طول عمر ژاپنى هاست. فرآورده هاى سويا به كاهش بيماريهاى قلبى و پايين آوردن فشار خون كمك مى كنند و يك منبع عالى پروتئين محسوب مى شوند. توفو (يك نوع غذاى ژاپنى كه با سويا تهيه مى شود) و ساير فرآورده هاى سويا از اجزاى اصلى رژيم غذايى ژاپنى ها هستند. بررسى هاى انجام شده نشان مى دهد كه چربى هاى اشباع شده موجود در گوشت و لبنيات باعث افزايش كلسترول خون مى شود. اما غذاهاى مشتق شده از گياهانى چون سويا اثر معكوسى نسبت به مصرف گوشت و فرآورده هاى لبنى دارند و براى سلامتى بسيار مفيدند. دانه هاى سويا ميزان پروتئين كافى و موردنياز بدن را بدون داشتن چربى اشباع شده و كلسترول موجود در گوشت، تأمين مى كند. ضمن اينكه فاقد چربى زياد موجود در فرآورده هاى لبنى است. سس سويا، توفو و ناتو (دانه هاى سوياى مخلوط شده با تخم مرغ خام كه با برنج خورده مى شود) نمونه هايى از غذاهاى تهيه شده با سويا هستند كه هر روز توسط مردم ژاپن مصرف مى شوند.
راز سوم
مصرف آرد گندم و آرد غلات سومين رمز داشتن عمرى طولانى است كه ژاپنى ها از آن بهره مندند و به مراحل هضم غذا كمك مى كند. مصرف نشاسته در رژيم غذايى آنها حداقل است و اغلب غذاهايى كه مى خورند اصلاً آرد سفيد ندارد. همچنين رشته فرنگى ژاپنى ها از آرد غلات يا آرد گندم تهيه مى شود كه هردو اين آردها سالمتر از آرد سفيد غنى شده هستند. برنج نيز يكى ديگر از غذاهاى اصلى ژاپنى هاست كه البته فقط شامل يك كاسه كوچك در هر وعده غذايى است و نه بيشتر!
راز چهارم
داشتن وعده هاى غذايى كم حجم رمز ديگر افزايش طول عمر است. پرس هاى غذايى كوچك امكان غذا خوردن بيش از اندازه را كاهش مى دهد و بدين منظور غذاهاى ژاپنى ها در ظروف كوچكى سرو مى شود. همچنين خوراك ژاپنى هاى سنتى تقريباً نصف يك پرس غذاى معمولى غربى هاست. با وجود اينكه اغلب غذاهايى كه اين افراد مى خورند سالم است ولى در غذا خوردن زياده روى نمى كنند و سهم هر نفر مقدار ناچيزى را شامل مى شود.
راز پنجم
آخرين رمز از اسرار ژاپنى ها مصرف چاى است. چاى اثرات ناسالم غذاها را در بدن از بين مى برد. در حقيقت مصرف چاى سبز ژاپنى يا چاى چينى كه به صورت سرد يا گرم تهيه مى شود، مزاياى متعددى را براى سلامتى دارد. چاى نصف كافئين موجود در قهوه را دارد و به تجزيه روغن در دستگاه گوارش كمك مى كند. به همين دليل ژاپنى ها معمولاً هنگام صرف غذا چاى مى نوشند، بويژه وقتى كه غذاهاى سرخ شده مى خورند.

[+] نوشته شده توسط گلنار در 11:59 | |

خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد

:مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟

:آرایشگر جواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

:و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

:آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

:مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

!خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد


[+] نوشته شده توسط گلنار در 12:56 | |

پریا

 

اول سلام دوم اینکه این شعر مورد علاقه منه خارج از بحث سیاسی و شعر سیاه و ..... شما هم بخونید و لذت ببرید 

يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسّه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ باهار گريه مي كردن پريا.
گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...
« ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسّه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟»
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
« ـ پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« ـ شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره ...»
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسّه
دَراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمي دونين پريا! [
دَرِ برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسّه ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون !»...
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
« ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسّه مي گف
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...
دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟»
پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:
« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!
ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم...»
*
بالا رفتيم دوغ بود
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ي ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!


[+] نوشته شده توسط گلنار در 10:27 | |

اس ام اس

 

سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

 

همیشه دوست داشتم ابر باشم

چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره

جلوی همه گریه کنه

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
حرف نمی زنم ..... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم ..... زیرا اشك های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم .... چون تو در هر صورت می گویی
من دیوانه ام

 


[+] نوشته شده توسط گلنار در 9:55 | |

 

سلام همه همه مرسی

امروز صبح که پيام ها رو چك كردم انرژي مثبت گرفتم حس خوبي داره كه دوستايي باشن كه وقت بذارن و پيام بزارن مرسي بازم  


[+] نوشته شده توسط گلنار در 9:44 | |

کبوتر پاک

 

گذشته را به دم باد سرد دادم و باز

چنان کبوتری از هر گناه  دلپاکم

مرا بخویش گر رها کنی گنهکاری

که بی تو گر گل مهتاب هم شوم  خاکم

 


[+] نوشته شده توسط گلنار در 12:42 | |

خانه عشق
 

خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق

زبر با فرش غرور و حصارش همه تکرار صفا

من در این جمع لطیف دیدار تو را می طلبم


[+] نوشته شده توسط گلنار در 12:33 | |

 

شادی های ما همان غم های ماست که نقابش را برداشته .

وقتی شاد هستی به ژرفای قلبت نگاه کن تا ببینی قلبت همان

 است که تو را غمگین کرده بود.


[+] نوشته شده توسط گلنار در 12:27 | |

 

 

گوش کردن را یاد بگیر فرصتها گاه با صدایی بسیار آهسته در می زنند.

                                                              جکسون براون


[+] نوشته شده توسط گلنار در 12:24 | |

هم زبان

دلم می خواست یک شب با تو باشم

فرو خوانم به گوشت    داستانها

ترا می خواستم       بی آشنایان

ترا می خواستم      تنهای تنها

مرا هر چند لبخند تو       جا نداد

ولی اشک تو با من      همزبان بود

اگر من در دلت            جایی ندارم

چرا یاد تو با من        مهربان بود ؟؟

بهر جای که باشم با تو هستم     سرود تازه ام بر لب گواه است

تو با من گرچه امروز آشنایی         مرا مهر تو در دل دیرگاهی است

                                      سراینده : حسن هنرمندی


[+] نوشته شده توسط گلنار در 22:7 | |


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین